اینجا سلول انفرادی من است ، شعرهایم را روی دیوار زندان مینویسم!

 

ای مثل پری، مثل پری مثل پری ها

بی تو، چه کنم با همه ی دربدری ها

 

من طاقت دوریِ تو یک آن ندارم

تو می کُشی ام آخر از این بی خبری ها

 

دل خسته ام از سر به هوایی تو و دل

دلتنگ ز هم صحبتی ات با دگری ها

 

تو دست به دستم بده و دست نگه دار

از این همه لجبازی و این خیره سری ها

 

با ارتش چشم آمدی و تیغ دو ابرو

در قلعه ی دل پس بکن اشغالگری ها

 

اما به خدا می کُشمت از کس دیگر

غیر از من دیوانه اگر دل ببری ها!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۲ بهمن۱۳۹۴ساعت   توسط حمید گلدوست  | 

 

در آغوش تو سخت میپیچم، انگار

تو با جسم و تن من در ستیزی

چه نیروی شگرفی دارد این عشق

و تو نیروی از مرکز گریزی!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱ بهمن۱۳۹۴ساعت   توسط حمید گلدوست  | 

 

  شهابی گریخت

    ماه گریسته بود ...

       یک زن به آسمان نگریسته بود!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱ بهمن۱۳۹۴ساعت   توسط حمید گلدوست  | 

 

 

میشناسی تو مرا ای شاه عشق؟

این منم افتاده ی در راه عشق

 

مرد ممتاز کلاس عاشقی

فارغ التحصیل دانشگاه عشق!

 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۸ دی۱۳۹۴ساعت   توسط حمید گلدوست  | 

 

دلم زخمی، دلم مملوء درد است

دلت با این دلم دیدی چه کرده ست؟

بگیر این دست ها را توی دستت

"هوا بس ناجوانمردانه سرد است!"

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۷ دی۱۳۹۴ساعت   توسط حمید گلدوست  | 

 

... حالا دو چشمِ تا سحر بیدار دارم

هِی بغض و گریه بین این افکار دارم

خوابم نخواهد برد امشب، باز هر چند

صد تادهان خمیازه ی کشدار دارم

امشب که من خرده حساب کوچکی با

این زندگی پوچ ونکبت بار دارم

سیمان و آهن سهم من از زندگی نیست

هرچهار سمت این دلم دیوار دارم!

این خانه زندانی ست که با هرکدام از

این پنکه های سقفی اش یک دار دارم!

حالا خدا را شکرتنها نیستم من

هم بغض، هم کاغذ و هم خودکار دارم

تنهای تنها در اتاقی چند متری

سیگار دیگر پشت هر سیگار دارم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۶ دی۱۳۹۴ساعت   توسط حمید گلدوست  | 

 

من از تنهایی و غم در گریزم

بیا در امن آغوشم عزیزم

بیا تا چشم را در عمق چشمت

لبم را در دهان تو بریزم!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ۴ دی۱۳۹۴ساعت   توسط حمید گلدوست  | 

 

به پیشانی پریشانی نوشته

غم و حالات بحرانی نوشته

ببین در نسخه ام روزی سه نوبت

پزشکم بوسه درمانی نوشته

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲ مهر۱۳۹۴ساعت   توسط حمید گلدوست  | 

 

محکم

روسری ات را گره بزن

دفتر شعرت را بردار

پاییز در راه است ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲ مهر۱۳۹۴ساعت   توسط حمید گلدوست  | 

 

در سر خیال کودتا دارم

دشمن گرفته تاج و دربارم

من مجلس عقد تو را با توپ ...

یک پا محمد شاه قاجارم!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲ مهر۱۳۹۴ساعت   توسط حمید گلدوست  | 

 

آزادی

بلندترین ارتفاع دنیاست

دورافتاده ترین نقطه از چشمهای تو!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۷ مرداد۱۳۹۴ساعت   توسط حمید گلدوست  | 

 

 

عاشقت که شدم

خیلی چیزها از حافظه این موبایل پاک شد!

خیلی چیزها یادم آمد!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۷ مرداد۱۳۹۴ساعت   توسط حمید گلدوست  | 

 

 

نیستی!

و تنهایی

هر ثانیه پتکی ست که بر سرم می کوبد!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۷ مرداد۱۳۹۴ساعت   توسط حمید گلدوست  | 

 

 

    توبه ام را می گذارم سال دیگر می کنم

                           بعدِ تو شاید، نه حتما توبه بهتر می کنم!

+ نوشته شده در  جمعه ۱۹ تیر۱۳۹۴ساعت   توسط حمید گلدوست  | 

 

 

     نکن کار خودت را بیش از این سخت

     تو ای بی همه چیزِ پستِ بد بخت

 

        به گوشت خوب آویزون کن اینو

        نکن تهدید یه ایرونی رو هیچ وقت!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۸ تیر۱۳۹۴ساعت   توسط حمید گلدوست  | 

 

 

از عشق پر شدیم بی هیچ قاعده

گیرم که عاشقم باشی چه فایده؟

 

اینها نمی خواهند من صاحبت باشم

تو مثل پرسپولیس توی مزایده!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۷ تیر۱۳۹۴ساعت   توسط حمید گلدوست  | 

 

  طبق عادت راس ساعت می رسی

  عطر خوب یاس های کوچه ای

 

  می رسی و بی هوا می بوسی ام

  با لب سرخ و دلِ آلوچه ای!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۷ تیر۱۳۹۴ساعت   توسط حمید گلدوست  | 

 

      چقدر نزدیکی!

                      نزدیکِ نزدیک 

 

     آنقدر که حالا میدانم ...

     هیچگاه

     دوستت نداشته ام!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۷ تیر۱۳۹۴ساعت   توسط حمید گلدوست  | 

 

     عاشقت هستم، نمی بینی پریشان خاطرم؟

     "نه" نگو! من در امور عشق بازی ماهرم

 

     حرف پول و خانه و ماشین را با من نزن

     شوهرِ شاعر اگر می خواستی من حاضرم!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳ تیر۱۳۹۴ساعت   توسط حمید گلدوست  | 

 

 تقدیم به شهدای غواص عملیات کربلای 4

 

از علقمه آورده اند عباس ها را

این یکصدو هفتاد و پنج تا یاس ها را

ای خاک عالم برسرت ای آب! ای آب!

از خاک در آورده اند غواص ها را

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲ تیر۱۳۹۴ساعت   توسط حمید گلدوست  | 

 

خوش به حالِ تو که معراجی شدی

کشتی دینِ مرا ناجی شدی

بعدِ سی سالِ پیاپی باز هم

رفتی و امسال هم حاجی شدی!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ۲۸ فروردین۱۳۹۴ساعت   توسط حمید گلدوست  | 

 

هوس کرده ام زیرِ باران من و تو 

در این عطر خوبِ بهاران من و تو

قدم در قدم، شانه به شانه ات

دو یارِ قدیمی کماکان من و تو

به دستی که در دست من مینهی

و تا انتهای خیابان من و تو

شبیه دو دیوانه ی پاپتی

که سرمست و خندان و رقصان من و تو

و این بهترین لحظه ی زندگیست

همین لحظه و ساعت، الان من و تو

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۷ فروردین۱۳۹۴ساعت   توسط حمید گلدوست  | 

 

     انگار نه انسان که پری بودی تو      

          از زشتی و تاریکی بری بودی تو

 

                 انگار که از اول عمرت تا حال

                      مشغول به کار دلبری بودی تو 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۹ اسفند۱۳۹۳ساعت   توسط حمید گلدوست  | 

 

به مناسبت باخت ایران به عراق ...

 

هشت سالى که به دشمن تاختيم

     اين عربها را به زير انداختيم

            

                   يوزهاى سرزمينم بى خيال

                       ما فقط امروز به داور باختيم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ۳ بهمن۱۳۹۳ساعت   توسط حمید گلدوست  | 

 

     گفتی که نزن دورو برم هِی پرسه

     من چیزی نخواهم از تو جز یک بوسه

     بگذار کنارت بنشینم ... حالا

     هروقت شمردم تو ببوس  1...2...3 !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۸ دی۱۳۹۳ساعت   توسط حمید گلدوست  | 

تقدیم به تمام ...

 

          این منِ آتش به دل افروخته

              چشم به لبهای شما دوخته

                   چیدن گلهات بماند به بعد

                        زود بگو "بله" پدر سوخته !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ۵ دی۱۳۹۳ساعت   توسط حمید گلدوست  | 







         مـــــــــــــــن


             ســــــــــر باز  بـــه   دنیــــــــا   آمـــــــــــــــــــــــــدم ...




+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۲ مهر۱۳۹۲ساعت   توسط حمید گلدوست  | 


دیشب تمام عشق را تدریس کردی

ما را اسیر چشم وخال و گیس کردی

آنقدر بوسیدی مرا تا ضعف کردم

دیشب تمام صورتم را خیس کردی !

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۸ تیر۱۳۹۲ساعت   توسط حمید گلدوست  | 


ازپشت سر

کسی نامم را صدا میزند

بر میگردم

باد زوزه میکشد

 

کسی  دست روی شانه ام میگذارد

برمیگردم

باران میبارد

 

کسی چشمهایم را میگیرد

برمیگردم

 

با اینکه میدانم

هیچکس برنگشته است !




ویک رباعی تقدیم به او ...


هر شب پر تشویش پر از کابوسم

من بی تو در این اتاقها می پوسم

شاعر شده ام بدون تو میبینی؟

در قافیه لبهای تورا میبوسم


+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۰ خرداد۱۳۹۲ساعت   توسط حمید گلدوست  | 


مدتی نبوده ام ومدتی هم نخواهم بود ...

 اما روزی که برمیگردم احتمالا کاملا مرد شده باشم !


یک عمر خیال در سرم پروردم

با کودک دروجود خود سرکردم

گفتی که هنوز بچه ام ، خب باشد

می روم مرد شوم برگردم ...

.

.

.

هرچی این پله ها رو بالا تر میری ، خودتو آزاد تر حس میکنی . حس میکنی داری از زمین کنده میشی داری از زندگی دور تر و دورتر میشی و به مرگ نزدیک تر و نزدیک تر !

وقتی به اون بالا میرسی محاله ، به خدا محاله که برای یک بارم که شده به خودکشی فکر نکنی ! ولی باید مردش باشی ، این کار هرکسی نیست ، جنم میخواد، جربزه میخواد ! دل میخواد ! دلشو داری ؟  ... نه ... !

بعد چند دقیقه که دلت حسابی میگیره و بغض میکنی، یه کاغذ وخودکاراز توی اورت در میاری ، بند پوتین ها تو شل میکنی و اسلحه ت رو میندازی روی شونه ت.  راحت میشینی روی زمین و شروع میکنی به نوشتن ...

می روم مرد شوم برگردم ...

اول فکر میکنی این شروع خوبی برای یه شعر میتونه باشه . اما یه دفعه قفل میکنی ... دیگه چیزی به ذهنت نمیرسه ... بغض میکنی اما نمیذاری اشکت در بیاد ... دوست نداری اشکهاتو ببینی ، نمیخوای غرورت پیش خودت بشکنه ... از جات بلند میشی ، بند پوتینهاتو محکم میکنی ، کاغذ وخودکارتو دوباره میذاری تو جیب اورت ، اسلحه ات رو روی دست میگیری و شروع میکنی به قدم زدن ..................

و دوباره به مرگ فکر میکنی ...

خیلی ها مثل من فقط یک لحظه این فکر از ذهنشون عبور میکنه .

خیلی ها اسلحه شون رو از ضامن خارج میکنن وگلنگدن رو میکشن، بعد کوتاه میان !

 یه تعداد کمی هم هستن که خیلی دل گنده تر از این حرفهان !  اسلحه رو از ضامن درمیارن و میذارن رو رگبار ، گلنگدن رو میکشن ، لوله تفنگو میچسبونن زیر گلوشون ، بدون این که شک کنن انگشتشونو میذارن رو ماشه و ...

 

توی همین پادگان بود ، ولی بالای کدوم برجک لعنتی نمیدونم ...

شاید هم بالای همین برجک بوده باشه ... نمیدونم ...

لعنت به این برجک !

لعنت به تمام برجکهای قاتل ... !

.

.

.

 

روی تمام برجک ها نام تورا مینویسم ،

      سرباز!

نام تو را

که از زندگی سر باز کردی ...

 

                                        تقدیم به رفیقی که سالهای بودنش را قدر ندانستیم ...

                                                                          مرحوم سید عباس محمدی

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۹ فروردین۱۳۹۲ساعت   توسط حمید گلدوست  |