شعر و پراکنده های ادبی

 

خوش به حالِ تو که معراجی شدی

کشتی دینِ مرا ناجی شدی

بعدِ سی سالِ پیاپی باز هم

رفتی و امسال هم حاجی شدی!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ۲۸ فروردین۱۳۹۴ساعت   توسط حمیدگلدوست  | 

 

هوس کرده ام زیرِ باران من و تو 

در این عطر خوبِ بهاران من و تو

قدم در قدم، شانه به شانه ات

دو یارِ قدیمی کماکان من و تو

به دستی که در دست من مینهی

و تا انتهای خیابان من و تو

شبیه دو دیوانه ی پاپتی

که سرمست و خندان و رقصان من و تو

و این بهترین لحظه ی زندگیست

همین لحظه و ساعت، الان من و تو

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۷ فروردین۱۳۹۴ساعت   توسط حمیدگلدوست  | 

 

     انگار نه انسان که پری بودی تو      

          از زشتی و تاریکی بری بودی تو

 

                 انگار که از اول عمرت تا حال

                      مشغول به کار دلبری بودی تو 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۹ اسفند۱۳۹۳ساعت   توسط حمیدگلدوست  | 

 

به مناسبت باخت ایران به عراق ...

 

هشت سالى که به دشمن تاختيم

     اين عربها را به زير انداختيم

            

                   يوزهاى سرزمينم بى خيال

                       ما فقط امروز به داور باختيم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ۳ بهمن۱۳۹۳ساعت   توسط حمیدگلدوست  | 

 

     گفتی که نزن دورو برم هِی پرسه

     من چیزی نخواهم از تو جز یک بوسه

     بگذار کنارت بنشینم ... حالا

     هروقت شمردم تو ببوس  1...2...3 !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۸ دی۱۳۹۳ساعت   توسط حمیدگلدوست  | 

تقدیم به تمام ...

 

          این منِ آتش به دل افروخته

              چشم به لبهای شما دوخته

                   چیدن گلهات بماند به بعد

                        زود بگو "بله" پدر سوخته !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ۵ دی۱۳۹۳ساعت   توسط حمیدگلدوست  | 

شعری که مدتها پیش زاییده شد

امروز دهان باز کرده است که حرف  بزند ...

 

ساعت :

اینجا تهرا  ...

صدای رادیو را میبندم

میدانم

اینجا تهران است  

 و فقط

صدای جمهوری اسلامی ایران  ...!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۷ مهر۱۳۹۳ساعت   توسط حمیدگلدوست  | 

 

به خانه برمیگردی

با چادر سیاهی که ماه را در آن پیچیده ای !

 

شب را به چوب لباسی می آویزی

روز را به بدنم میچسبانی !

...

آنگاه خورشید طلوع می کند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۸ تیر۱۳۹۳ساعت   توسط حمیدگلدوست  | 

 

باید چقدر از چشمهایت دور باشم؟

پیش دل بی طاقتم معذور باشم

تا کی به بند شاید و اما اگرها

بیهوده در فکرو خیالی دور باشم؟

ازآینه بیزارم از وقتی که رفتی

بهتر که خود را هم نبینم ، کور باشم

می شد اگر دست دلم را می گرفتی

می آمدم با تو که سمت نور باشم

ما نیمه های تا ابد ازهم جداییم

دیگر نباید وصله ی ناجور باشم

باید کمی خود را رها سازم ازاین بند

دیگر نمیخواهم درآن محصور باشم

این عشق جز آزار من لطفی ندارد

شاید خلاف میل تو مجبور باشم

مجبورباشم ازخودم از عشق از تو

از هرچه در این دایره منفور باشم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ۲۷ اردیبهشت۱۳۹۳ساعت   توسط حمیدگلدوست  | 

 

         مــــــــن

          ســــــر باز بـــه  دنیــــــا 

                           آمــــــــــــــــدم ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۲ مهر۱۳۹۲ساعت   توسط حمیدگلدوست  | 

 

 

دیشب تمام عشق را تدریس کردی

ما را اسیر چشم وخال و گیس کردی

آنقدر بوسیدی مرا تا ضعف کردم

دیشب تمام صورتم را خیس کردی !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۸ تیر۱۳۹۲ساعت   توسط حمیدگلدوست  | 

 

ازپشت سر

کسی نامم را صدا میزند

بر میگردم

باد زوزه میکشد

 

کسی  دست روی شانه ام میگذارد

برمیگردم

باران میبارد

 

کسی چشمهایم را میگیرد

برمیگردم

 

با اینکه میدانم

هیچکسبرنگشته است !

 

 

 

ویک رباعی تقدیم به او ...

 

 

هر شب پر تشویش پر از کابوسم

من بی تو در این اتاقها می پوسم

شاعر شده ام بدون تو میبینی؟

در قافیه لبهای تورا میبوسم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۰ خرداد۱۳۹۲ساعت   توسط حمیدگلدوست  | 

 

مدتی نبوده ام ومدتی هم نخواهم بود ...

 اما روزی که برمیگردم احتمالا کاملا مرد شده باشم !

 

 

یک عمر خیال در سرم پروردم

با کودک دروجود خود سرکردم

گفتی که هنوز بچه ام ، خب باشد

می روم مرد شوم برگردم ...

.

.

.

هرچی این پله ها رو بالا تر میری ، خودتو آزاد تر حس میکنی . حس میکنی داری از زمین کنده میشی داری از زندگی دور تر و دورتر میشی و به مرگ نزدیک تر و نزدیک تر !

وقتی به اون بالا میرسی محاله ، به خدا محاله که برای یک بارم که شده به خودکشی فکر نکنی ! ولی باید مردش باشی ، این کار هرکسی نیست ، جنم میخواد، جربزه میخواد ! دل میخواد ! دلشو داری ؟  ... نه ... !

بعد چند دقیقه که دلت حسابی میگیره و بغض میکنی، یه کاغذ وخودکاراز توی اورت در میاری ، بند پوتین ها تو شل میکنی و اسلحه ت رو میندازی روی شونه ت.  راحت میشینی روی زمین و شروع میکنی به نوشتن ...

می روم مرد شوم برگردم ...

اول فکر میکنی این شروع خوبی برای یه شعر میتونه باشه . اما یه دفعه قفل میکنی ... دیگه چیزی به ذهنت نمیرسه ... بغض میکنی اما نمیذاری اشکت در بیاد ... دوست نداری اشکهاتو ببینی ، نمیخوای غرورت پیش خودت بشکنه ... از جات بلند میشی ، بند پوتینهاتو محکم میکنی ، کاغذ وخودکارتو دوباره میذاری تو جیب اورت ، اسلحه ات رو روی دست میگیری و شروع میکنی به قدم زدن ..................

و دوباره به مرگ فکر میکنی ...

خیلی ها مثل من فقط یک لحظه این فکر از ذهنشون عبور میکنه .

خیلی ها اسلحه شون رو از ضامن خارج میکنن وگلنگدن رو میکشن، بعد کوتاه میان !

 یه تعداد کمی هم هستن که خیلی دل گنده تر از این حرفهان !  اسلحه رو از ضامن درمیارن و میذارن رو رگبار ، گلنگدن رو میکشن ، لوله تفنگو میچسبونن زیر گلوشون ، بدون این که شک کنن انگشتشونو میذارن رو ماشه و ...

 

توی همین پادگان بود ، ولی بالای کدوم برجک لعنتی نمیدونم ...

شاید هم بالای همین برجک بوده باشه ... نمیدونم ...

لعنت به این برجک !

لعنت به تمام برجکهای قاتل ... !

.

.

.

 

روی تمام برجک ها نام تورا مینویسم ،

      سرباز!

نام تو را

که از زندگی سر باز کردی ...

 

                                        تقدیم به رفیقی که سالهای بودنش را قدر ندانستیم ...

                                                                          مرحوم سید عباس محمدی

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۹ فروردین۱۳۹۲ساعت   توسط حمیدگلدوست  | 

 

 

 

     گفتن بیا ، رفتی ... شاید دلت نمیخواست بری ، شایدم دلت میخواست ولی حس میکردی هنوز وقتش نشده ! شایدم روت نمیشده که بری ... ولی با این حال میکنی و میری . میری که رفته باشی ! آره باید کند و رفت . حالا کی وکجا نمیدونم ! شاید هرجایی غیر از اینجایی که الان هستی !

       منم کندم و رفتم ، نشستم و نوشتم ...

           و غزلی تقدیم به پناه غزال ...

 

 

جای اینکه به دعا دست توسل بزنم

دوست دارم بنشینم به حرم زل بزنم

دوست دارم بنشینم و در این صحن قشنگ

به سراپای دلم حس تغزل بزنم

بنویسم که چقدر حس قشنگی دارم

وقتی از چشم به گلدسته گلایل بزنم

دست در دست دل پیر خراباتی خود

دائما دور ضریح دور تسلسل بزنم

بعد دل را به ضریح تو ببندم بروم

تا زهرسمت جهان سمت شما پل بزنم

من اگرنیست حواسم تو حواست باشد

گره بند دلم را نکند شل بزنم !

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۷ دی۱۳۹۱ساعت   توسط حمیدگلدوست  | 

 

خوابم نمیبرد ازترس آن همه کابوس

پناه می برم به خیابان به کوچه های عبوس

پناه می برم به ساعتِ بیست وچهار شب

به پنجشنبه شب ِاین هفته ی منحوس

هرچه قدم بزنم نمیشود چیزی

جز این سیاهی محض با دلم مانوس

جز فکرهای سگ مصب درون سرم

 اما، اگر، شاید، افسوس ...

یکباره از تمام جهان پرت می شوم

با بوق بوقِ ماشین ها برای تازه عروس

" کجا میروی؟ صبرکن، ببین چه می گویم "

و ناگهان، صدای دهشتناک ترمز اتوبوس

چیزی درون سرم جیغ می کشد و این

سکانس آخر فیلم است! شمارش معکوس ...

ده، نه  ، هشت ، " هفت کات " ! 

و  ... بعددیالوگ ناگفته ی " من دوس"...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۷ آبان۱۳۹۱ساعت   توسط حمیدگلدوست  | 

 

روی تمام دیوارهای این کوچه

رد چشمهای من است

پشت تمام این دیوارها

رد پای تو !

 

دوباره چشم میگذارم ...

 برگرد ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۶ مهر۱۳۹۱ساعت   توسط حمیدگلدوست  | 


 از کجا باید شروع کنم ؟ چی بایدبگم ؟ اصلا چی میخوام بنویسم ؟ هان ! باید بنویسم که این روزها روزهای خوبی نیستن ! میخوام بنویسم حالم خوب نیست ، مثل خیلی وقتها ، مثل خیلی وقتها که حالم خوب نیست !

بنویسم که دغدغه هام زیاد شدند ، خیلی زیاد ! حال وحوصله شعر گفتن وشعرخوندن هم ندارم ! همیشه وقتی این حالی میشدم شعر یه حالی به دلمون میداد ودست دلمونو میگرفت و میگفت پاشو ! جانزن ، هنوز زوده که بخوای زمینگیر بشی !

ولی این روزها انگار کاری ازدست شعرهم ساخته نیست !

این روزها از همون روزهاییه که دارم دورو برم رو بهتر ازقبل نگاه میکنم ، دنبال خدام میگردم ! آخه این روزها خیلی کارش دارم ،

خنده داره !

بخند ، باید هم بخندی ! هم به من هم به خودت هم به همه ی آدمهای دور و برمون !

ما اینیم دیگه ... آدمیزاد !

چی دارم میگم ؟ ولش کن ...

دلم گرفته ...  همین ...

                                  

+ نوشته شده در  شنبه ۶ خرداد۱۳۹۱ساعت   توسط حمیدگلدوست  | 



وقتش رسیده که آسمانی ام کنی

چترت ببندی وبارانی ام کنی

یک باغ پراز بهار می شوم ، فقط

به شرط اینکه تو باغبانی ام کنی

بس نیست بیست وسه سال خشکسالی ام ؟

حالا بیا که غرق فراوانی ام کنی

حالا بیا ، بیا که تا دیر نشده

قدری بهای عشق ارزانی ام کنی

با بوسه ها لب گرم و پر مهرت

حیات بدهیم جاودانی ام کنی

سر روی پای تو بگذارم از نوازش تو

من لوس شوم و بچه مامانی ام کنی

با کودکانه ترین خوابهای آغوشت

وقتی که در بغلت زندانی ام کنی

چشم تمام فاصله ها کور تو درمنی

وقتی که غرقه در تن عریانی ام کنی

-

میترسم از همه ی اینکه با منی

از اینکه پای هوس قربانی ام کنی



عیدهمگی مبارک ... سال خوبی داشته باشید ...


+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۹ اسفند۱۳۹۰ساعت   توسط حمیدگلدوست  | 

 

 میدانم

    میدانم باورنمیکنی

          دنیای پشت پنجره ی چشمهایم را

                   وقتی

              سهم من ازعشق

                      کمترازآن است که بگویم

                                                   دوستت دارم ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۴ دی۱۳۹۰ساعت   توسط حمیدگلدوست  | 

 

 

اجازه میخواهم مجاورت باشم

همیشه قافیه دزد ِ ماهرت باشم !

نه قافیه دزدی کار درستی نیست

اما دلم میخواست که شاعرت باشم

نه دزد بوده ام نه شاعرم اما

میخواستم آرامی بر خاطرت باشم

من زنده مانده ام تنها به یک دلیل

اینکه بمانم تا معاصرت باشم

 

  درتوضیح قافیه دزد :

      

         " هنوز یادم هست  
                آن روزهای نخست را ،
                        که از لابه لای کتابهای شعر
             برای غزلهای از پا افتاده ام
                                        قافیه می جستم !
                             وحالا

                              صادقانه ترین شعرهایم را
                                                       برای تو مینویسم
"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۴ مهر۱۳۹۰ساعت   توسط حمیدگلدوست  | 



        تقدیم به خواهر عزیزم " زینب " خانم  9 ساله که به دیابت (مرض قند) مبتلاست ...

            


           بامن تو بگو بخند زینب خانم

                 این غصه کیلویی چند زینب خانم؟

                        با قند و نبات و شکلات قهری تو

                               خنده که نداره قند زینب خانم !




                        از دوستان عزیز میخوام که حتما برای سلامتی وشفاش دعا کنن ...


+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۴ شهریور۱۳۹۰ساعت   توسط حمیدگلدوست  | 


 

   با تو آبم به یک جوی نمیرود

         اما گمان مبر

                این دستها خالی خواهد ماند

  خدارا شکر 

         به اندازه دستهایم جیب دارم 

  وهیچ دستی به گرمی جیب هایم نیست !


  تکلیفت را، هرچه زودتر 

                  با پاهایم روشن کن

  خیابان ، بد جور دلش برای کفشهایم تنگ شده ...


   شاید خیابانی پیدا کنم

                        همنام تو

  اما نام هیچ خیابانی را " تنهایی" نمی گذارند !

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه ۴ خرداد۱۳۹۰ساعت   توسط حمیدگلدوست  | 


    

     چقدر خوشبختی ،

             که خودت را بیشتر ازمن دوست داشتی

                       ومن تورا بیشتر از خودم !

     بیچاره من ،

                       که هیچکس دوستش نداشت !



+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۰ اردیبهشت۱۳۹۰ساعت   توسط حمیدگلدوست  | 



       حتی اگر شاعرم ندانید

       هرطور شده

       میخواهم بالا بیاورم

       چند خط ، "سپید"

       دارم خفه می شوم

       یک شعر درگلویم گیرکرده !



+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳ اردیبهشت۱۳۹۰ساعت   توسط حمیدگلدوست  | 

       

چه راست

چه دروغ

          قصه تمام شد ...

                        بترس ازاینکه کلاغ به خانه اش برسد !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۳۱ فروردین۱۳۹۰ساعت   توسط حمیدگلدوست  | 

 

  

سال ، تحویل شد

وقتی فرقی به حالمان نداشت

وقتی همه خواب بودیم  

تا

ماهیهای کوچک قرمزتنگ های تنگ شیشه ای نفرینمان کردند

ونوروز را سیاه روز سالشان نامیدند !

سال ، تحویل شد

یکدفعه همه تحویلمان گرفتند !

بچه ها به قلک هایشان چشمک زدند

ما جیب ها یمان را دوختیم !

وقتی چشمهایمان کفایت نکرد ،

با آنکه سرمان درد نمیکرد دستمال بستیم

و خانه هایمان را تکاندیم

تا عنکبوتها را خانه خراب کنیم !

راستی

چرا سرخانه ها یمان دردنمی کند

تا کمی ما را تکان بدهند ؟!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲ فروردین۱۳۹۰ساعت   توسط حمیدگلدوست  | 

 

 

   من سفره ی دلم راسالهاست که پهن کرده ام

          وهمه میدانند ...

             هفت سین این سفره " سین " سلام تورا کم دارد !

 

                                                        "لحظات تحویل سال"

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱ فروردین۱۳۹۰ساعت   توسط حمیدگلدوست  | 

 

 

          هرچه قفس بگشایید 

                    پرنده ای پرواز نخواهدکرد ...

     امروز ،

                      قفس ، آزادترین جای دنیاست !

          به آسمان بگویید ...

                    به جت ها و هواپیماهای جنگی اش فکرکند ،

                                پرنده پرواز را ازیادخواهد برد !

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۴ اسفند۱۳۸۹ساعت   توسط حمیدگلدوست  | 

                   

 

ای کاش رسم مردم دنیا عوض شود 

تصمیم بی اراده  کبری عوض شود

چوپان دروغ نگویدو اصلا دروغ ها

ازدرس ومشق  کتابها عوض شود

بایدحواس ها جمع تر شود مثلا ...

درس های سخت آب-بابا عوض شود

خوبها همیشه خوب ، بدها همیشه بد

یوسف که یوسف است  زلیخا عوض شود

شاعرکه من باشم دورازتصور نیست

شایدکه وزن شعر حتی عوض شود

نان قیمتش امروزدوباره بالارفت

این منصفانه نیست نانواعوض شود

یک بچه دیشب راگرسنه خوابیده ست

باید یکی ازآن بالا عوض شود

دنیاعوض شده ست مردم عوض شده ند

ساراعوض شد پس ... دارا عوض شود

این حرفهاشایدشرک است ولی ای کاش

جای خدا یک شب باماعوض شود !

                                                   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۹ اسفند۱۳۸۹ساعت   توسط حمیدگلدوست  | 

 

 


                            " عکس عکس "

 

... به اتاقش برگشت . ناگهان تمام بی کسی اش راریخت روی تخت .

چند لحظه ای گذشت ... نشست وتا ته کلافگی اش را پک زد . به

عکس دونفره ی شان زل زده بود ، به خودش وبه دختری که کنارش

می خندید ، وراز خنده اش را امروز فهمیده بود ...

امروز که دخترک برای همیشه به عقدعکاس درآمده بود!

 


+ نوشته شده در  یکشنبه ۸ اسفند۱۳۸۹ساعت   توسط حمیدگلدوست  |